تبليغاتX
مهرٍماهcenter
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
...

یا صاحب الزمان

|+| نوشته شده توسط علی در 88/05/07 و ساعت 9 قبل از ظهر | 
آزاد

 

تا حالا شده فکر کنی تو دنیا تنهایی

یعنی هیچکس مثل تو نیست

نمی گم خوبم نمیگم من چه سبزم

میگم من سیاه مشق خدام شایدم از روی عجله تند تند نوشتنم

میگم مسئله ی سخت ریاضی ته کتابم که کسی راه حلشو بلد نیست

خوب یا بد اما هر چی که هست اسمشو میزارم بی نظمی

چون هم رنگ بقیه نیست

کاش این مسئله ی سخت ...

 

|+| نوشته شده توسط علی در 88/02/13 و ساعت 3 بعد از ظهر | 
خیلی تنهام

 
بودیم کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد که نباشیم بدانند که بودیم*

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علی در 88/02/01 و ساعت 3 بعد از ظهر | 
طلوع من
   

 

کاش چیزی به یادگار نمی‏ماند. یک موسیقی از یک اتفاق. یک تصویر از یک سفر. یک خاطره از یک صحبت.
اما هست. هست ذهنی که هر از چندگاهی شیطنت می‏کند. ذهنی که یک شعر را می‏شنود، و خاطره‏ای نشخوار می‏کند. شاد می‏شود. غصه می‏خورد. دلتنگ می‏شود. می‏رقصد. عاشق می‏شود. بغض می‏کند. می‏گرید.
هست ذهنی که بی بهانه (حتی) در بایگانی‏اش به دنبال لحظه‏ای است. ذهن فرصت‏ طلبی که در انتظار لحظه‏ای تنهایی است.

اما اگر نبود، بر چهره‏ی هیچ کس لبخندی نمی‏دیدی، در حالی که به هیچ چیز نگاهی ندارد و سخنی نمی‏شنود.
و اگر نبود، اشکی نمی‏دیدی که بی دلیل از چشمی بچکد، در حالی که نه دردی هست و نه ریایی.
اگر نبود …*

 

|+| نوشته شده توسط علی در 87/11/10 و ساعت 2 بعد از ظهر | 
باران

 

جدیدن سعی می‏کنم که باران را دوست داشته باشم. ولی انگار جایی از کار می‏لنگد! دقیقن نمی‏دانم کجایش. وقتی باران می‏بارد، انگار حسودی می‏کنم. به آسمان حسودیم می‏شود.

آسمان همیشه از من بهتر بوده است. از من بزرگ‏تر است. قدش از من خیلی بلند‏تر است. تمام پرنده‏ها دوستش دارند. وقتی می‏خوابد، انگاری که همه‏ی دنیا خوابیده است. روز‏ها با خورشید عشق‏بازی می‏کند و شب‏ها در آغوش ماه به خواب می‏رود. هروقت هم که هرکدام از آن‏ها با او قهر می‏کنند و زیر ابرها قایم می‏شوند، گریه می‏کند. از هیچ احدی خجالت نمی‏کشد و با خیال راحت گریه می‏کند. انقدر گریه می‏کند همه خیس می‏شوند و صدای هق‏هقش به خورشید و ماه می‏رسد. دلشان می‏سوزد و باز هم با او آشتی می‏کنند.

مقایسه‏اش کن با منِ خرِ دم کجِ پالان شلخته، که نه رنگ خوبی دارم و نه پرنده‏ها دوستم دارند. حتی گوساله‏های آبادی هم … .

و حالا که دلم گرفته است و یک چیز قلمبه در گلویم گیر کرده، دلم می خواهد گریه کنم. به اندازه‏ی آسمان گریه کنم. و همین جاست که حسودیم می‏شود. نه به رنگش؛ نه به دوستانش؛ و نه به عشقش! بلکه به راحتیِ گریستنش.

چرا این‏ها را برای تو می‏گویم؟

راستی! نگران خشک سالی نباش. اهالی آبادی می‏خواهند سد بسازند.*

 

|+| نوشته شده توسط علی در 87/07/22 و ساعت 4 بعد از ظهر | 
آرزو

 

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،

و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،

و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،

و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.

آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،

بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.

برايت همچنان آرزو دارم

دوستاني داشته باشي،

 

طلوع شادیها و غروب غمهایتان را آرزومندم...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی در 87/05/12 و ساعت 11 قبل از ظهر | 
داستانک

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
 

|+| نوشته شده توسط علی در 86/03/08 و ساعت 8 بعد از ظهر | 
... بی تو تنها باز شبی از

 

 
|+| نوشته شده توسط علی در 85/11/07 و ساعت 4 بعد از ظهر | 
....طالع بینی جامع ، چینی ، هندی ، نوین
|+| نوشته شده توسط علی در 85/10/05 و ساعت 9 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
set as your home page